به هیچ عنوان باورم نمی شد که روزی برای تبریک و دیدن فرزند حمیدرضا به منزلش برم، این موضوع را حتی به خود آنها (حمیدرضا و همسرش) گفتم! اما به هرحال این اتفاق نیک و فرخنده هم افتاد و با شور و شوق فراوان به دیدن پسر وی که نامش را «اِلمان» گذاشته اند رفتم، بارها تبریک و چشمتان روشن گفتم و هزاران بار آرزو کردم که فرزندی سالم و صالح باشد. البته چون از فامیلهای همسر وی نیز آنجا بودند نتوانستم عکسی از «اِلمان» بگیرم و در وبلاگ قرار دهم .
حمیدرضا و همسرش از همکلاسی ها من در دانشگاه تبریز بودند و دوستی ما با حمیدرضا از اولین روز دانشگاه تاکنون به همان گرمی روز اول ادامه دارد ... دوباره آرزو می کنم او، همسرش و البته گل پسرش همواره موفق و سلامت باشند.