به شدت از وضع موجود کار ناراضی ام و تلاشهایم را در جهت رفع نقص ها و بهبود اوضاع ناکافی و ناموثر می بینم. مشکلات از هر طرف دوره ام کرده اند و هرچه بیشتر برای حل آنها تقلا می کنم بسان باتلاق بیشتر فرو می روم و مشکلاتم افزون و افزونتر می شوند! متاسفانه کمتر از قبل به خود می رسم (هرچند قبلا هم چندان به خود نمی رسیدم)، یک روز مرخصی در طول سال یعنی خودکشی، اینکه نه به ورزش بپردازیم و نه با دوستان به گردش برویم، آنگونه که من انجام می دهم، اشتباهی محرز است. به هر حال آنچه نتیجه داده این است که انسانی شده ام خسته، به لحاظ قدرت جسمانی ضعیف (به آسانی سرما می خورم)، کم حوصله و خیلی چیزهای بد دیگر!. دیروز دوستی می گفت دل بستن به آنکه در آینده وضع بهبود خواهد یافت فکری عبث است و همواره آینده بدتر از حال بوده! باید قدر حال خود را بدانیم و تا میتوانیم از آن بهره جوئیم. از عمق وجود با وی موافق بودم اما در عمل هیهات!
خاطره خوشی از نوشتن افکار خود در وبلاگ ندارم لذا دنبال بحث را نمی گیرم اما به دنبال بهبود اوضاع هستم