التماس دعا
امروز خبردار شدم که فرزند یکی از دوستان خوبم، که انسانی بسیار شریف هستند، تومور مغزی دارد، از اینکه هیچ کمکی نمی توانم انجام دهم کلافه هستم، اما از همه دوستان تمنا دارم در دعاها و نمازهای خود دعا برای "محمد" را فراموش نکنند.
امروز خبردار شدم که فرزند یکی از دوستان خوبم، که انسانی بسیار شریف هستند، تومور مغزی دارد، از اینکه هیچ کمکی نمی توانم انجام دهم کلافه هستم، اما از همه دوستان تمنا دارم در دعاها و نمازهای خود دعا برای "محمد" را فراموش نکنند.
بعد از آنچه در جریان ارتباط با رادیو افتاد و با توجه به اتفاقات مشابه بالاجبار امروز تلفن همراه جدیدی خریدم، در بررسی خرید نکته ای نظرم را جلب کرد و آن اینکه آیا گوشی های جدید که عموما مبتنی بر سیستم های هوشمند و اندروید هستند، استفاده کنندگان خود را محدود به کف یک دست نمی کنند؟، زیرا با اندک توجهی می توان دید عموم مصرف کنندگان این نوع گوشی ها همیشه به کف دست خود نگاه می کنند!
البته شاید بتوان گفت از یک منظر دنیایی در کف دست است!
معمولا در برنامه های زنده صدا و سیما وقتی ارتباط قطع می شود سریعاً نتیجه میگیریم که، "بیر دانا دوز گزارش ورمیندر با!!" و از بی انضباطی و ناتوانی آنان شکایت می کنیم، اما امروز صبح در حالی من مشغول ارائه گزارش زنده برای رادیو تبریز، برنامه سحرلر، بودم تلفن همراه من بدون هیچ اخطاری صرفا برای مزاح هنگ کرد! و می دانید که در برنامه زنده ای مانند سحرلر که همه چیز به سرعت و درهمان لحظه ارائه می شود تا گوشی من دوباره اصطلاحا ری استارت کند و باهم دست بدهند (علامت آغازین نوکیا) و... هم آهنگ پخش شد و هم گزارش هواشناسی رفت! حتی خانم مجری فرمودند گوشی فلانی باطری تمام کرده هرچند واقعا آنگونه نبود (مطمئنا فردی که می داند صبح باید برای برنامه رادیویی صحبت کند هم گوشی خود را شارژ می کند و هم باید قدری زودتر از معمول آماده باشد، که من نیز دقیقا همین کار را انجام داده بودم!)، خلاصه کلام اینکه هرچند واقعا از اتفاق پیش آمده ناراحت و عصبانی شدم اما نه خود و نه فرد دیگری را مقصر نیافتم (البته خودم کمی مقصر هستم بهتر بود طوری برنامه ریزی می کردم که با گوشی ثابت صحبت کنم) اما آنچه یاد گرفتم این بود که گاها اتفاق هایی خارج از قدرت و تصور ما پیش می آید که باید در برابر آن از پیش موضع نگیریم و ندانسته حکم صادر نکنیم و نگوئیم نمی توانند!، نمی دانند و...
البته خانم مجری رادیو هم صبح برای من سریع حکم صادر کردند!!
دنياي اقتصاد بررسي كرد
سطح نفوذ بورس در كشور
گروه بورس- اعظم شريفي، مجيد اسكندري: «بورس تهران» اين واژگاني است كه به طور مداوم در خصوص بازار سرمايه ايران به كار برده ميشود، در واقع هرجا كه صحبت از بازار سرمايه است عبارت «بورس تهران» مورد استفاده ميگيرد. اما به واقع چرا بورس تهران؟ آيا تا به حال اين سوال را از خود پرسيدهايد كه فعالان بازار چرا از واژگان «بورس ايران» استفاده نميكنند؟
پاسخ اين سوال تا حدي مشخص است نخست اينكه، بورس براي اولين بار در تهران داير شد و به تدريج در سطح محدودي در مراكز استانها جا باز كرد و از سوي ديگر به طور معمول بورسهاي دنيا را به نام پايتخت كشورها ميشناسند، از اين رو حتي نام نهاد اجرايي بازار سرمايه كشورمان هم، بورس اوراق بهادار تهران انتخاب شده است.
اما استفاده از واژگان «بورس تهران» خواسته و ناخواسته سبب شده كه بورس، تهراني باقي بماند و در ديگر شهرها و شهرستانهاي كشور توسعه به مراتب كمتري را نسبت به پايتخت تجربه كند.
اين شرايط سبب شد تا در گفتوگو با مديران و كارشناسان بازار به بررسي دلايل عدم توسعهيافتگي بورس در ديگر نقاط كشور بپردازيم.
در اين گزارش مدير امور اعضاي بورس تهران، توسعه بورس در سطح كنوني را كافي ميداند در حالي كه مديرعامل كارگزاري ايساتيس پويا به عنوان يك كارگزار مستقر در شهرستان يزد اعتقاد دارد كه توسعه بورس در ساير نقاط كشور كافي نيست.
در شرايطي كه مدير تالار منطقهاي تبريز از توسعههاي رخ داده در بورسهاي منطقهاي دفاع ميكند و البته پيشنهادهايي هم براي توسعه هر چه بيشتر بورس در ساير نقاط كشور دارد.
اين گزارش را در ادامه بخوانيد:
کتابخانه مرکزی دانشگاه تبریز، زمانی که من دانشجوی دوره لیسانس آن دانشگاه بودم محلی بود که هرمنبعی در آن یافت می شد! کتابهایی که در کتابخانه دانشکده پیدا نمی شد حتما در کتابخانه مرکزی دانشگاه موجود بود، نرم افزار جستجوی کتابخانه بسیار منعطف بود و به راحتی با کمترین واژه چند گزینه مناسب را ارائه می داد، تنها مشکل آن، محل محقر کتابخانه در مقابل ساختمان ریاست دانشگاه بود که برای جایی به اسم کتابخانه مرکزی دانشگاه، برازنده نبود، کارکنان کتابخانه نیز از معدود کتابدارانی بودند که پیشنهاد منبع نیز می دادند، معمولا اگر مشکلی در منبع داشتیم جستجو می کردند و چند کتاب مشابه را نیز برای استفاده بیشتر همراه خود می آوردند. در تابستان معمولا کتابخانه به حالت نیمه تعطیل در می آمد و کتاب امانت نمی دادند به خاطر دارم یکی از سالها در اواخر ترم دوم چند کتاب از کتابخانه امانت گرفتم و در تابستان مطالعه کردم، جریمه دیرکرد شدیدی منتظرم بود. با آغاز ترم بعد در جواب کتابدار که چرا کتاب را سه ماه نگه داشته اید بدون تعارف گفتم شما کتاب امانت نمی دادید منم لازم داشتم! و با این سخن صادقانه تخفیفی حسابی از کتابدار گرفتم!
دیروز بعد از سالها به ساختمان کتابخانه دانشگاه رفتم، نمی توانم بگویم ساختمان جدید، زیرا برای من جدید بود و چند سالی از افتتاح آن می گذرد، مکان بسیار بزرگ، کتابخانه ای به شیوه قفسه باز، سیستم امانت کتاب در اختیار دانشجو و کلی امکانات دیگر، اما این بار کتاب های کتابخانه آنقدر زیاد به نظر نمی رسیدند!، فرصت استفاده از قسمت نشریات و رفرنس ها نیز برایم مهیا نشد و البته برای استفاده از این منابع نیز نرفته بودم، دو کتابدار بسیار فعال و پاسخگو یافتم و دانشجویانی که در میز های مطالعه در کنار کتابهای خود، از لب تاب استفاده می کردند (سیستم آموزشی بدون این نوت بوک ها عملا تعطیل است!)، کتاب ها فقط تا ساعت 5:30 امانت داده می شوند اما بخش مطالعه تا ساعت 11 شب باز است، پنجشنبه ها نیز سالن مطالعه قابل استفاده است.
خانم کتابدار در آموزش نحوه استفاده از سیستم کتابخانه، ثبت نام و... راهنمایی بسیاری کردند دقت کردم که در کتابخانه ای که اکنون بسیار بزرگتر از زمان قدیم آن است به مانند بازیکن فوتبال در حال دوندگی، فعالیت و کمک به دانشجویان است. شاید 1.5 ساعت حضور در کتابخانه نتواند مشکلات آن را بروز دهد و البته نحوه دید شما نیز بی تاثیر نیست. اما زیبایی کار، حضور در کتابخانه مرکزی دانشگاه تبریز و ملاحظه کتابداران کوشای آن مجموعه بود.
گاها نکاتی کوچک در امورات روزمره، تاثیر بسیار زیادی در خلق و خوی ما دارند. چند روز قبل در مسیر بازگشت به منزل، وارد کوچه ای (که به دلیل ساخت و ساز و ریخته شدن ماسه و... تنگ شده) شدم که مشرف به ورودی غربی کوچه ما است، پیکانی از دور ظاهر شد و نرسیده به قسمت باریکتر کوچه شروع به زدن چراغ کرد، بدین معنی که بنده بازگردم تا ایشان اول رد شوند، بگذریم از آنکه با کمی تاخیر در سرعت گرفتن ایشان، می شد هر دو اتومبیل رد شوند. درهرحال با توجه به شرایط و اینکه اتومبیل ایشان پر از زن و بچه و کودک بود تصمیم گرفتم برگردم، اما دریغ که وی با نور بالا زدن های پی در پی و با شدت نوری که از چراغهای اورجینال پیکان بعید است رسما بنده را کور کرده بودند که حتی توان نگاه به عقب از آینه هم از من ساقط شده بود . این از آن روز که تاثیری ناراحت کننده بر اخلاق بنده داشت. اما امروز و اندکی قبل که از منزل مادربزرگ به مقصد خانه خارج می شدم مشغول پیچیدن در خیابان خلوت آنان بودم که پرایدی با سرنشینی آقا و خانمی از مسیر مقابل دیده شدند مرد راننده قبل از رسیدن به اتومبیل اینجانب به آرامی چراغ های اتومبیل خود را در حد نور ریز خاموش کرد و به محض اینکه از کنار من رد شد دوباره آنها را روشن کرد مطمئنم تصدیق می فرمائید که دقت نظر و فرهنگ ایشان انصافا شایسته تحسین است.
شاید شما هم با این موارد مواجه بوده اید مثلا در پارکی همراه با خانواده نشسته اید که کسی نور اتومبیل خود را خاموش نمی کند و آن مشرف به مردم نشسته در پارک انداخته است. یا آنکه در خیابان و جاده ای در حرکت هستید و نور غیر عادی اتومبیل مسیر روبرو برای چند لحظه مانع از دید کامل شما می شود و یا از همه بدتر نورغیر عادی اتومبیل پشت سر شما بر روی هر سه آینه افتاده و نه جلو رو می شود دید و نه پشت سر را!
دنیا زورخانه و میدان رزم نیست، احترام امری متقابل است و این احترام از روابط کلامی تا انداختن نور چراغ اتومبیل، همه را شامل می شود به نظر میرسد باید بیشتر از اینها به فکر اطرافیان خود، که مسیر زندگی را مشترکا با آنها می پیمائیم، باشیم
یکی دیگر از دوره های آموزشی تالار دیروز تقریبا به اتمام رسید و شرکت کنندگان دوره فقط روز چهارشنبه برای آزمون و باقیمانده دوره خواهند آمد که یکی از همکاران زحمت اتمام دوره را خواهد کشید. معترفم که این دوره یکی از سخت ترین دوره های آموزشی بود که تابحال برگزار کرده ام. نه سوالی! نه بازخوردی! کلاس در آرامش کامل برگزار شد به نحوی که اگر سابقه خود در نوع برگزاری این دوره ها را به خاطر نداشتم مطمئنا به نحوه اداره کلاس خود شک می کردم (هر چند الان هم مشکوکم!) علی ایحال کلاس دیروز و البته کارهای دیگر روز انرژی ام را گرفته بود و شب به محض رسیدن به منزل با لرز و سرما به لحاف و پتو متوسل شدم. اما این بیماری موقت چندان هم بد نشد. دیشب در برنامه "اوبا" شبکه تبریز استاد کریمی مراغه ای دعوت شده بودند ما در منزل کتاب هایی قدیمی از ایشان را داریم که گاها برای تغییر طبع هم که شده مطالعه می کنم اما نگو شنیدن شعرهای ایشان از خواندنشان بسیار لذت بخش تر است! مخصوصا شعر عزائیل و مریض در آخر هم شعری با عنوان اوغلوم خوندند که بسیار جالب و آموزنده بود.
آخر شب در شبکه یک نیز برنامه جالبی با حضور چهر ماندگار دکتر پرویز کردوانی نشان دادند، هرچند زیاد با ایشان و عقایدشان آشنا نیستم (که ظاهرا بی علاقه نیستند تمام ایران کویر باشد!) اما در هرحال رفتار و برخورد ایشان جالب و همراه با روح تلاش و کوشش بود.
شهریار در سال ۱۲۸۵ در شهر تبریز متولد شد. دوران کودکی را در روستای مادریاش -قیشقورشاق- و روستای پدریاش -خشگناب- در بخش تیکمهداش شهرستان بستانآباد در شرق استان آذربایجان شرقی سپری نمود. پدرش حاج میرآقا خشگنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز عازم تهران شد و در مدرسهٔ دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد.حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری بهعلت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیشآمدهای دیگر ترک تحصیل کرد. پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ که شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشگنابی درگذشت. او بهسال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکدهٔ ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.